بيرون شد از گمار
راه در جنگل اوهام گم است
سینه بگشای چو دشت
اگرت پرتو ِ خورشیدِ حقیقت باید.
وقتی از جنگل ِ گم
پانهادی بیرون،
و رها گشتی
از آن گره ِ کور ِ گُمار،
ناگهان
آبشاری از نور
بر سرت می ریزد.
و آسمان
با همه پهناوری ِ بی مرزش
در تو می آمیزد.
ای فراز آمده از جنگل کور!
هستی ِ روشن ِ دشت
آشکارا بادت!
بر لب ِ چشمه یِ خورشید زلال
جرعه ی نور گوارا بادت!
(گُمار واژه ای گیلکی است به معنای بخشی از جنگل که از انبوهی ِ بوته ها و درختان راه گذار ندارد.)
+ نوشته شده در ساعت توسط گمار شیمبار
|